محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
347
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
رسد و جغش نيز گويند « 1 » و آن را با سركه نانخورش كنند و مثل مردم خراسانست كه « جانى به جغشت كشيديم » و مراد ازين مثل آنست كه از عسرت و تنگى زمستان بفراخى عيش بهار رسانديم * جاست « 2 » - [ به وزن راست ] در نسخهء وفائى بمعنى جاى افشردن انگور باشد . جفت - [ به وزن رفت ] در نسخهء وفائى بمعنى خميده و كج شده باشد . شمس فخرى مؤيد اين فرمايد : نظم « 3 » بدرگاهش همى خواهد كه ماند * قد قوس قزح زان جفت باشد و بمعنى كج شد و خميده نيز باشد « 21 » و مولانا محمد كشميرى جفت را بمعنى سقف و چوب بندى كه تاك را بر آن اندازند آورده و اين قطعهء خاقانى مؤيد اوست بمعنى سقف : بيت آن جفت را كزو شد قوس قزح ملون * و ان طاق را كز و شد صحن فلك مطير ادريس و جم مهندس موسى و خضر بنا * روح و فلك مزوق نوح و ملك دروگر مزون نقاش باشد ، و جفت بمعنى آنچه از درخت بلوط حاصل شود و در نهايت زمختى باشد و پوست را به آن دباغت « 4 » كنند نيز آمده . جيغوت - [ بياى حطى و غين معجمه . به وزن طيفور ] توبره كه از ليف كنند و جيغت گياهيست كه ليفش خوانند . كذا فى التحفه . مع الجيم جخج - [ به وزن پخج « 5 » ] علتى كه در گلو مانند بادنجانى پيدا شود « 22 » مثالش سوزنى گويد : بيت ناخوش آينده چو بر حنجره « 6 » جخج * ناگشاينده چو بر حمدان فنج و جخش نيز گويند . جاج - خرمن غلهء پاك كرده باشد كه جاش نيز گويند و در فرهنگ [ بهر دو جيم فارسى ] « 23 » آمده . جوج - بضم جيم آن پارهء گوشت سرخ كه بر سر « 7 » خروس رسته بود . و آنچه بر تيز ناى طاق و ايوان و امثال آن وصل كنند تا زيبا نمايد . كذا فى الادات . مع الخاء جوخ - [ بفتح جيم ] و جوق بيك معنى باشند و بتازى فوج گويند . جخ - [ به وزن نخ ] جنگجوى و ستيزنده باشد و بمعنى امر به اين معنى نيز آمده ، مجخ يعنى مستيز . مثالش سوزنى گويد : شعر « 8 » زمانه سوى عدويت ندا كند كه منم * و را غلام ، تو با خواجهء زمانه مجخ
--> ( 1 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) « ب » : جاشت . ( 3 ) كلمه از « ن » است . ( 4 ) « س » دباعت . ( 5 ) « س » « ب » : بخچ . ( 6 ) « الف » حنجر . ( 7 ) كلمه در « س » و « الف » نيست از « ب » و « غ » است . ( 8 ) كلمه از « الف » است . ( 21 ) در برهان بمعنى امر بمعنى كج شدن و خميدن نيز هست و به عربى پوست هر چيز را گويند . ( 22 ) در برهان معنى جانورى از جنس شپره ببزرگى غليواج كه بر سر دوش ناخنها دارد . و خود را سرنگون از دوخت آويزد و فضهء خود را نيز دارد . ( 23 ) يعنى : چاچ .